Soukoku
پارت ۱
"با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم نشستم رو تخت قوسی به بدنم دادم از روی تخت بلند شدم به سمت حموم رفتم دوش سریعی گرفتم موهامو خشک کردم که یه دفعه صدای در زدن اومد"
خدمتکار: دازای ساما صبحانه حاضره
دازای: باشه الان میام
"لباسامو پوشیدم و رفتم سر میز و نشستم"
موری و کویو: صبح بخیر پسرم
دازای: صبح بخیر پدر و مادر
"بعد از خوردن صبحانه رفتم بیرون تا قدم بزنم که یه دفعه یه دختر کوچولو خورد بهم تعادلمو از دست دادمو افتادم اونم افتاد روم زانوش خورد جای حساسم ناله ای کردم میخواستم سرش داد بزنم که با دیدن چهرش خشکم زد اون چشمای اقیانوسیش و موهای نارنجیش که داشتن برق میزدن خیلی خوشگل بود
ویو چویا
" پدرم زنگ زد تا سریع برم خونه منم با عجله داشتم میرفتم که حواسم به جلوم نبود که خوردم به یه نفر افتادم روش که زانوم خورد اونجاش خجالت کشیدم و سرخ شدم نگاه کردم دیدم با قیافه ای که معلوم بود درد داشت بهم زل زده "
چویا: ببخشید حالت خوبه
دازای: حواست کجاست هویج کوچولو؟ (با کمی ناله)
چویا: چی گفتیییی؟(با داد)
دازای: گفتم حواست کجاست؟
چویا: نه بعدش چی گفتی؟
دازای: اهان گفتم هویج کوچولو
چویا: چطور جرعت کردی بهم بگی هویج کوچولو؟
دازای: خب چون کوچولویی
چویا: من هیچم کوچولو نیستم اصلا میدونی چند سالمه؟
دازای: نه
چویا: من ۲۲ سالمه اونوقت تو به من میگی کوچولوو (با داد)
دازای: خب بابا از روم بلند شو زانوت رو جمع کن زدی دم و دستگاهمو نابود کردی
"چویا بلند شد و خودشو تکوند و بعد کمک کرد که دازای بلند شه ازش عذرخواهی کرد و دوباره راه افتاد تا بره عمارت"
"با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم نشستم رو تخت قوسی به بدنم دادم از روی تخت بلند شدم به سمت حموم رفتم دوش سریعی گرفتم موهامو خشک کردم که یه دفعه صدای در زدن اومد"
خدمتکار: دازای ساما صبحانه حاضره
دازای: باشه الان میام
"لباسامو پوشیدم و رفتم سر میز و نشستم"
موری و کویو: صبح بخیر پسرم
دازای: صبح بخیر پدر و مادر
"بعد از خوردن صبحانه رفتم بیرون تا قدم بزنم که یه دفعه یه دختر کوچولو خورد بهم تعادلمو از دست دادمو افتادم اونم افتاد روم زانوش خورد جای حساسم ناله ای کردم میخواستم سرش داد بزنم که با دیدن چهرش خشکم زد اون چشمای اقیانوسیش و موهای نارنجیش که داشتن برق میزدن خیلی خوشگل بود
ویو چویا
" پدرم زنگ زد تا سریع برم خونه منم با عجله داشتم میرفتم که حواسم به جلوم نبود که خوردم به یه نفر افتادم روش که زانوم خورد اونجاش خجالت کشیدم و سرخ شدم نگاه کردم دیدم با قیافه ای که معلوم بود درد داشت بهم زل زده "
چویا: ببخشید حالت خوبه
دازای: حواست کجاست هویج کوچولو؟ (با کمی ناله)
چویا: چی گفتیییی؟(با داد)
دازای: گفتم حواست کجاست؟
چویا: نه بعدش چی گفتی؟
دازای: اهان گفتم هویج کوچولو
چویا: چطور جرعت کردی بهم بگی هویج کوچولو؟
دازای: خب چون کوچولویی
چویا: من هیچم کوچولو نیستم اصلا میدونی چند سالمه؟
دازای: نه
چویا: من ۲۲ سالمه اونوقت تو به من میگی کوچولوو (با داد)
دازای: خب بابا از روم بلند شو زانوت رو جمع کن زدی دم و دستگاهمو نابود کردی
"چویا بلند شد و خودشو تکوند و بعد کمک کرد که دازای بلند شه ازش عذرخواهی کرد و دوباره راه افتاد تا بره عمارت"
- ۱.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط